« دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956 | صفحه‌ی اصلی | دیدار و گفتگویی دوستانه با بازرس ادارهء سانسور »

اشتباه لپی جناب چرچیل

داستان با مزه‌ای از آیزایا برلین دربارهء یکی از اشتباه‌های نادر وینستون چرچیل در جنگ جهانی دوم.

مدتی پیش که مشغول ترجمهء سفرنامهء آیزایا برلین به روسیه بودم، ضمن تحقیق و جستجو در شبکهء اینترنت برای یافتن عکس و منابع دیگر،به داستان بامزه‌ای برخوردم که حیفم آمد با دوستان در میان نگذارم، اما نقل آن، مقدمه‌ای لازم دارد که برای پرهیز از تکرار و تطویل کلام، خواننده را به مقدمهء این سفرنامه (در بخش اول) ارجاع می‌دهم.

 

مدتی پیش که مشغول ترجمهء سفرنامهء آیزایا برلین به روسیه بودم، ضمن تحقیق و جستجو در شبکهء اینترنت برای یافتن عکس و منابع دیگر،به داستان بامزه‌ای برخوردم که حیفم آمد با دوستان در میان نگذارم، اما نقل آن، مقدمه‌ای لازم دارد که برای پرهیز از تکرار و تطویل کلام، خواننده را به مقدمهء این سفرنامه (در بخش اول) ارجاع می‌دهم. در اینجا به همین نکته اشاره می‌کنم که "اشتباه لپی" جناب چرچیل از آن رو رخ می‌دهد که آیزایا برلین در دورهء اشتغالش در سفارت انگلیس در واشینگتن، گزارش‌هایی در زمینه‌های گوناگون و از جمله همهء امور مربوط به متحد ینگه دنیایی به وزارت خارجه می‌فرستاد که مورد توجه خاص وینستون چرچیل، نخست‌وزیر، قرار گرفته بودند و او تقاضا کرده بود که همهء گزارش‌های وی را حتما به رؤیت او برسانند. از این رو، چرچیل انس و الفتی با این جوان تحصیل کردهء آکسفورد پیدا کرده بود بی آنکه او را از نزدیک دیده باشد.

از طرف دیگر، فرد دیگری که در آن زمانه با نام خانوادگی "برلین" شهرت بسیار یافته بود، ترانه سرای برجستهء آمریکایی اروینگ برلین بود که از طریق فیلم‌های موزیکال هالیوودی در دههء پیشین (1930) شهرت عالمگیر یافته بود. اما ظاهرا جناب چرچیل که سرش گرم سیاست و جنگ و این گونه امور غیر هنری بود، از وجود او خبر نداشت.

اروینگ برلین

داستان از این قرار است که این جناب اروینگ برلین در بهار 1944 (فوریه یا مارس) گذارش به لندن افتاده بود. و ظاهراً مبلغ هنگفتی به یک سازمان خیریه که خانم چرچیل مدیریت آن را بر عهده داشت اهدا کرده بود.

حالا بقیهء ماجرا را از قول آیزایا برلین بشنوید:

خانم چرچیل یک روز به شوهرش می‌گوید: "وینستون جان! شنیده‌ام اروینگ برلین در لندن است. او خیلی به ما لطف داشته است. اگر او را جایی دیدی، از قول من به او بگو که ما از مراحمش بسیار ممنون و متشکریم."

چرچیل در جواب می‌گوید: " بد نیست به ناهار دعوتش کنیم."

خانم جواب می دهد که : "نه، نه، منظورم این نبود. می‌خواستم بگویم که اگر احیانا او را در باشگاه چرچیل یا جای دیگری دیدی، تشویقش کن و از قول ما به او بگو که خیلی از او ممنونیم."

چرچیل تکرار می کند: " من می‌خواهم که او را به ناهار دعوت کنیم." خانم چرچیل نمی‌تواند دلیل این اصرار شوهرش را دریابد، اما چاره‌ای هم نبود. عزم، عزم آقای خانه بود!

در روز موعود، اروینگ برلین سر میز ناهار کنار وینستون چرچیل نشسته بود که جناب نخست وزیر از او می‌پرسد: " آقای برلین، میل دارم بدانم که به عقیدهء خودتان، مهم‌ترین کاری که این اواخر برای ما کرده‌اید چیست؟" بیچاره برلین که منظور چرچیل را درست نمی‌فهمد در جواب می‌گوید: "نمی‌دانم، احتمالا کریسمس سفید!"

چرچیل که لهجهء غلیظ آمریکایی اروینگ برلین گیجش کرده بود، می‌پرسد: " ببینم، شما آمریکایی هستید؟"

برلین می‌گوید: " ببخشید؟ خوب، بله، البته!"

چرچیل هم که کمتر از برلین گیج نبود، می‌پرسد: "به نظر شما ممکن است که روزولت امسال دوباره انتخاب بشود؟"

برلین می گوید: "راستش در گذشته من خودم به او رأی داده‌ام، اما امسال چندان هم مطمئن نیستم."

چرچیل به شنیدن این حرف، اوقاتش بکلی تلخ می‌شود، چون نمی‌فهمد با کی طرف است. او هنوز هم فکر می کرد که مهمانش کسی جز آیزایا برلین (یعنی این حقیر)  نیست که آن گزارش‌های خوب و استخوان‌دار را هر هفته از واشینگتن می‌فرستد. اما این ابله به تمام معنی دیگر چه کسی بود که اینجا سر میز ناهار او نشسته بود؟

پس یک بار دیگر، وینستون کبیر خطر می‌کند و تصمیم می‌گیرد یک سؤال دیگر از مهمانش بپرسد: " آقای برلین، به نظر شما جنگ اروپا چه موقع به پایان خواهد رسید؟"

برلین در جواب می گوید: "جناب چرچیل! من این لحظه را تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. وقتی که به کشورم برگردم، برای بچه‌هایم و برای بچه‌های بچه‌هایم تعریف خواهم کرد که در بهار 1944 نخست‌وزیر بریتانیای کبیر مرا به ناهار دعوت کرد و ازم پرسید که به نظر من جنگ اروپا کی تمام می‌شود!"  

چرچیل که طاقتش طاق شده بود، به شنیدن این حرف، سخت عصبانی می‌شود و از جا بلند می‌شود. ناهار تمام شده بود. اروینگ برلین به هتل ساووی بر می‌گردد. او و  کارگردان مشهور، سر آلکساندر کوردا، در آن سفر هم اتاق بودند. برلین، گیج و دستپاچه به کوردا می‌گوید: "می‌دانی؟ آقای چرچیل احتمالا بزرگترین مرد انگلیس و شاید هم تمام دنیا باشد. اما نمی‌دانم چی شد که ما دو نفر نتوانستیم همدیگر را درک کنیم. نمی‌دانم چی شد... خانم چرچیل البته بانوی بس نازنینی است و من می‌توانم ساعت‌ها با او گپ بزنم. اما خود جناب چرچیل... نمی‌دانم... واقعا نمی‌دانم... یک چیزی بود که من نتوانستم درک کنم..."

وینستون چرچیل هم در این میان به جلسهء هیئت دولت می رود و این داستان را همانقدر گیج و منگ برای اعضای کابینه تعریف می‌کند!   

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/493

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)